امروز صبح به مقاله‌ای از مارتی کگن در SVPG رسیدم درباره یک سؤال قدیمی: نقش محصول دقیقاً چیست؟

به‌واسطه پوزیشن فعلیم، موضوع مقاله برام جالب بود، چون تعریف نقش مدیرمحصول چیزی است که در عمل خیلی روی نحوه کار تیم اثر می‌گذارد. اگر در یک سازمان نقش محصول را کسی بدانند که نیازها را جمع می‌کند، تسک (سند) می‌نویسد و پیگیر تحویل از تیم فنی است، احتمالاً بعد از مدتی کل نقش محصول هم به همین چند کار خلاصه می‌شود.

و خب این چیزیه که به نظرم یک جای کارش می‌لنگه. برای همین گفتم بذار بخش‌هایی از این مقاله رو اینجا به فارسی بنویسم؛ هم برای بقیه شاید مفید باشه و هم یک راهنما برای خودم و ادامه مسیر کاریم.

این نوشته هم ترجمه کلمه‌به‌کلمه مقاله نیست؛ خلاصه‌ای از بخش‌هایی است که برای خودم جالب بود، همراه با چند برداشت شخصی.

سه مهارت مهم برای مدیران محصول

کگن می‌گوید تعریف‌های زیادی برای نقش محصول وجود دارد و حتی معتقد است تعریفی که هرکس از این نقش ارائه می‌دهد، چیزهای زیادی درباره نگاهش به محصول نشان می‌دهد.

اما چیزی که بیشتر توجه من را جلب کرد، سه مهارتی بود که در مقاله مطرح می‌کند.

۱. پیدا کردن مسئله واقعی

دیدن یک مشکل با فهمیدن مسئله‌ای که پشت آن قرار دارد یکی نیست.

مثلاً کاربر ممکن است بگوید «گزارش‌های بیشتری می‌خواهم». ساده‌ترین کار این است که برویم سراغ اضافه کردن گزارش. اما شاید مسئله اصلی کمبود گزارش نباشد؛ شاید اطلاعات کافی برای تصمیم‌گیری ندارد یا به داده‌های فعلی اعتماد نمی‌کند.

به نظرم بخش مهمی از کار مدیرمحصول دقیقاً همین فاصله بین چیزی که درخواست شده و مسئله‌ای که واقعاً باید حل شود است.

۲. پیدا کردن راه‌حل مناسب

فهمیدن مسئله هم الزاماً به این معنی نیست که راه‌حلش را می‌دانیم.

یکی از نکات جالب مقاله این است که کسی که استفاده‌کننده خیلی خوبی از یک ابزار است، لزوماً سازنده خوبی برای همان ابزار نیست.

ممکن است کسی سال‌ها در فروش، پشتیبانی یا عملیات کار کرده باشد و مشکلات آن حوزه را خیلی خوب بشناسد، اما این به‌تنهایی برای طراحی یک محصول خوب کافی نیست.

این تفکیک را دوست داشتم: شناخت مسئله و طراحی راه‌حل، دو مهارت متفاوت‌اند.

۳. آیا این راه‌حل برای کسب‌وکار شدنی است؟

ممکن است مسئله را درست فهمیده باشیم و راه‌حل خوبی هم پیدا کرده باشیم، ولی هنوز یک سؤال مهم باقی می‌ماند: آیا واقعاً می‌توانیم آن را اجرا کنیم؟

فروش، بازاریابی، مالی، حقوقی، محدودیت‌های فنی، سیستم‌های قدیمی و فرایندهای داخلی همگی روی چیزی که نهایتاً می‌توانیم بسازیم اثر دارند.

این بخش برای من خیلی ملموس است. گاهی روی کاغذ راه‌حل خوبی داریم، ولی وقتی محدودیت‌های فنی یا سازمانی را کنارش می‌گذاریم، می‌بینیم چیزی نیست که حداقل الان بتوانیم اجرا کنیم.

کگن این سه بخش را به مفاهیم آشنای محصول مرتبط می‌کند:

  • پیدا کردن مسئله → problem discovery
  • ارزشمند بودن راه‌حل → value risk
  • امکان اجرای آن در کسب‌وکار → viability risk

یعنی خیلی خلاصه: مسئله درست را پیدا کن، چیزی بساز که واقعاً ارزش داشته باشد و مطمئن شو در کسب‌وکار قابل اجراست.

AI چه چیزی را تغییر می‌دهد؟

مقاله در ادامه به AI هم می‌رسد.

امروز ابزار ساختن خیلی چیزها در دسترس‌تر شده و ممکن است فکر کنیم کاربر هم می‌تواند خودش ابزار یا راه‌حل موردنیازش را بسازد.

اما نکته کگن ساده است: بیشتر آدم‌ها ابزارساز نیستند و صرفاً در اختیار داشتن AI به این معنی نیست که می‌دانند چه چیزی باید ساخته شود.

به نظرم با AI هزینه و سختی «ساختن» کمتر می‌شود، اما مسئله اصلی همچنان باقی است: اینکه بفهمیم چه چیزی اصلاً ارزش ساختن دارد.

برداشت من

اگر بخواهم برداشت شخصی خودم از این مقاله را در یک جمله بنویسم، این میشه:

کار مدیرمحصول انتقال درخواست کاربر یا مدیر به تیم فنی نیست؛ باید بفهمد مسئله واقعی چیست، چه راه‌حلی ارزش ساختن دارد و آیا می‌شود آن را در این کسب‌وکار اجرا کرد یا نه.


منبع

این نوشته خلاصه، ترجمه آزاد و برداشت شخصی من از مقاله زیر است و جایگزین متن اصلی نیست:

Marty Cagan — A Fresh Definition of The Product Role
Silicon Valley Product Group (SVPG)
مطالعه مقاله اصلی